آه، پدم حاج سید محمد عزیز!

آه، پدم حاج سید محمد عزیز!

مرا ببخش! قلم بي رمق من کجا مي تواند حقيقت مظلوم تو را شرح دهد؟!

اين کلمات، شايد فقط توانسته باشد حلقه اي ديگر از دوستي ناتمام ما را تشکيل دهد...!

دست نوشته های دختر شهید تندگویان(سمیه هدی تندگویان)


با کوله باری از نگاه و خاطرات و درد
رفت از میان شاخه هایم بادهای سرد
من مانده بودم در هیاهوی غم و سرما
ناگه هویدا شد میان روزهای زرد
با قامتی رعنا میان خردهای پیر
با هیبتی همچون نگاه پرشکوه مرد
مردی که شب های غم و تنهایی دنیا
بی روح می ماند کنار آن دل پردرد
سبز است این سودای همراهی کنار او
حتی میان خواب های بی بهار و زرد
هوا سرد شده، هرکسی رفته تو لاک خودش.
سرما، هم بخاطر این فصله، هم بخاطر این شرایط .
خوب که فکر می کنم می بینم نبودنت، نداشتن آغوشت،
حمایتت، تنهاییام، خستگی ام، گریه های بی بهونم،
از این پاییز سرد، سردتره.
میگن قوی بودی، محکم می شم.
میگن شوخ بودی، خندون میشم.
میگن تنها بودی، تنهاتر میشم.
میگن دل و جرأت داشتی، خطر می کنم.
شدی مثل یک حافظه دور، یک افسانه قدیمی، یک تنهای
استوار، یک بی شکست، یک بی پایان.
میشم یک بهونه برای خاطراتت، یک قصه پررمز و راز.
یک زن تنها ولی محکم، یک تجربه تلخ ولی بی انتها،
یک بی پایان.
باید راهتو ادامه داد.
باید خوب بود.
باید غم ها را دید،
باید محکم بود.
نبودی که زندگی کردن را بهم یاد بدی. چگونه رفتن را یاد
گرفتم.
نبودی که عاشقی بهم یاد بدی. سوختن و دم نزدن را یادگرفتم.
مرد بودی، مرد هستی، یک استوار یک بی پایان. کاش
بتونم راهتو ادامه بدم. کاش بتونم.
آن روز بگشوده بال و پر، با سر به سوی وادی خون رفتی.
گفتی دگر به خانه باز نمی گردم فردا شاید مرا بیاورند بر
روی دست ها، اما حتی تو را به شهر نیاوردند.
گفتند چیزی از او به جای نمانده جز راه ناتمام.