سلام  پدر آسمانی ام

دلم برایت تنگ شده است، به دادم  برس بسیار محتاجتم! این  روزها در مناقشه سختی هستم. ماه مبارک رمضان است و روزهای پایانی آن را سپری می‌کنیم. بدون گرفتن کمترین توشه‌ای برای گذر از روزهای سخت پیشرو!

رفتارمان را به سمت صواب اصلاح نما. دلم برای صدای قران و دعا خواندن‌هایت و گریه‌های سحرگاهیت سخت تنگ شده است. یادم می‌آید که مهربانانه ما را در کنار خود می‌نشاندی و قرائت قرانمان را اصلاح می‌کردی.

ما بر ترک موتور سیکلت می‌نشاندی و صبح‌های جمعه به دعای ندبه در مسجد جامع بندر دیر می‌بردی.

یاد روزهایی می‌افتم که مادر بزرگ همیشه شب‌های جمعه بی‌تاب صدای آسمانی دعای کمیلت می‌شد و شما به کنارش می‌رفتی و دعای کمیل را با آن صدای حزن برانگیزت تلاوت می‌کردی.

چه شورانگیز بود وقتی از سرکار بعد از چهارده روز کار تلاش در شرکت پالایش گاز فجر جم به منزل برمی‌گشتی و منزل صوت و کورمان دوباره نشاطی دوباره می‌گرفت و در صورت تمام خواهر و برادرهایم این شادی نمایان بود.

شاد باش ای پدر که واقعا مادر برای‌مان جوانیش گذاشت و جای خالیت را سخت پر نموده است ولی در این راه سخت و پر پیچ و خم، بسیار شکسته و بیمار شده است ولی اوست که در ناامیدی‌ها به ما امید می‌دهد. کوه صبرش باید نامید!!

دوست دارد خاطرات باتو بودن و بی‌تو بودن را بنویسد، اما آرزوی باسواد شدنش را بخاطر ما برباد رفت. همان موقع که برایش در نامه‌هایی  که از عراق می‌فرستادی نوشتی که مبادا به سرکلاس سوادآموزی بروی و براثر آن بچه‌ها آسیبی بهشون برسد و او نیز به حرف شما گوش کرد و دیگر به کلاس سودآموزی نرفت.

سعیم این است که خاطراتش را فیلم کنم. امید که خداوند بهم توفیق این مهم را بدهد.

پدرم دعایم کن که سخت محتاج دعایتم